مسجد منشور

خانه / لیست شهدای محله / شهید محمود سلیمی


شهید محمود سلیمی


زندگی نامه شهید محمود سلیمی


بسم الله الرحمن الرحیم


محمود سلیمی
شهادت: شلمچه
هر دو از ناحیه سر و به سبب برخورد خمپاره به شهادت رسیدند.
پدر مرحوم شهید:
محمود و احمد به طور همزمان در چند جا فعالیت می کردند. هم مسجد منشور و هم در مسجد پنبه چی و هم در بسیج دبیرستان محل تحصیل شان. هر دو هم درس عادی را می خواندند و هم دروس طلبگی را در حوزه مصطفی خمینی دنبال می کردند. احمد دروس دانشگاهی را در جبهه امتحان داد و به من می گفت: پدرم من هم امتحان دنیا را دادم هم امتحان آخرت را امیدوارم که در امتحان آخرت قبول دست مادرشان را در خانه می گرفتند و به سرعت راه می آوردند و به او می‌گفتنددست مادرشان را در خانه می‌گرفتند و به سرعت راه می آوردند و به او می‌گفتند که ما در جان ما در روز قیامت می آید و این گونه تو را به بهشت می بسیار خوش اخلاق بودند و نماز اول وقت شان ترک نمی شد. با همه رابطه خوب و گرمی داشتند.
من سه دوره نماینده مجلس بودم . در یک دوره من به دور دوم راه یافتم و فرزندانم در جبهه بودند. من تنها گفتم که به شهر برگردید و به من کمک کنید. آنها در جواب به من گفتند کما تفکرات مان با شما فرق میکند. شما به فکر امیری هستید و ما به فکر اسیری.ما فعالیت می کنیم که اسیر شویم٫ شهید شویم ٫شما فعالیت می کنید که امیر شوید. اما امیری را نمی خواهیم. محمود بسیار مهربان بود. وقتی یکی از دوستانش به شهادت می رسید امور خانواده آنها را انجام می داد و تا چهلم شهید بر نمی گشت و به خانواده شهید خدمت می کرد. بسیجیان هم به شوخی به او می‌گفتند که تو پدر شهدا هستی. احمد بسیار مطلعین بود و عاقلانه رفتار می کرد. خداوند روح شان را شاد کند . هر دو نمونه بودند.احمد گاهاً به من می گفت که بعضی از افراد را که شما در همان انسانی می بینید من در شکل حیواناتی مثل خوک و سگ می بینم. من هم گفتم که اینها را به شخص دیگری نگوید. در همان سنین کم به ادراکی رسیده بود که من و امثال من از درک آن عاجز بودیم. هر دوی آنها شب زنده دار و نماز شب خوان بودند.


مادر شهید:

روزی من در حال کار بودم که محمود نزد من آمد و به من گفت من فردا به جبهه اعزام می شود.از من راضی باشید و وقتی من شهید شدم و جنازه من رو نزد شما آورده اند گریه و زاری نکنید. وقتی هم که پیکرش را آوردند من نیز صبر کردم خدا را شکر کردم.به من گفت که مادرم این آخرین وصیت من است و من شهید می شوم و در روز قیامت دست تو را خواهم گرفت و به بهشت خواهم برد. من هم گفتم که من را با این بار گناهان به بهشت راه نمی دهند. پسرم خنده ای کرد و گفت ناراحت نباش مادرم من تو را به بهشت میبرم.فردای آن روز به جبهه رفت و سه روز بعد به شهادت رسید. احمد هم قبل از آخرین بار رفتنش نزد من آمد و گفت من را حلال کن و دعا کنید که اسیر نشوم و به شهادت برسم.

دکتر صفارزاده دوست و همرزم شهید:
وقتی محمود به شهادت رسید احمد به من گفت که من دیگر در تهران نخواهم ماند و به فاصله چند روز بعد از شهادت محمود احمد هم به شهادت رسید . ما دروس طلبگی را با هم می خوانیم و ازم شان را جذب کرده بودند که در دروس حوزوی به موفقیت برسند.روزی ما منزل ایشان بودیم و جمع زیادی هم به دلیل این که پدرشان نماینده خود در منزل حضور داشتند به محض اینکه یکی از افراد شروع به صحبت کردند در این لحظه احمد بینی خود را گرفت و از مجلس خارج شد بعد از جلسه از وی علت کارش را پرسیدم.وی در جواب گفت به محض اینکه آن فرد شروع به صحبت کرد بوی تعفن شدیدی در فضا به چه که من نتوانستم تحمل کنم که پدرش در تایید حرف هایش گفت که آن فرد در صحبت هایش بسیار دروغ می گفت.

 

 

 


اشتراک در شبکه های اجتماعی


کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به مسجد منشور میباشد.

طراحی و اجرا : 01WEB